on your horizon

a strangely isolated place

on your horizon

a strangely isolated place

چند روز پیش که توی مانیا غوطه‌ور بودم یاد یه جمله‌ای از عمو کرت ونه‌گات جونیور کبیر افتادم که یه چیزی توی این مایه‌ها گفته بود «لطفاً حالا که سرخوشم یکی بیاد یه تیر توی سرم خالی کنه» و من دقیقاً همچین مطالبه‌ای داشتم اما کو گوش شنوا؟ کو جوان‌مردی؟ کو مروت؟ و خب، باید قبول کرد خیلی خوبه که در اوج گورت رو گم کنی و بری. بگذریم...بعد اون مانیا بدجوری ناخوش‌احوالم. دچار نوعی مه مغزی شدم. دائم فکر می‌کنم به چی فکر می‌کنم و در نهایت به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد