...و من یک بار دیگه در طول این زندگی نکبتبارم با واژهی لیلیپوت در ذهن از خواب بیدار شدم...اگر این از نشانههای آخرالزمان نیست پس چی میتونه باشه؟
چند روز پیش که توی مانیا غوطهور بودم یاد یه جملهای از عمو کرت ونهگات جونیور کبیر افتادم که یه چیزی توی این مایهها گفته بود «لطفاً حالا که سرخوشم یکی بیاد یه تیر توی سرم خالی کنه» و من دقیقاً همچین مطالبهای داشتم اما کو گوش شنوا؟ کو جوانمردی؟ کو مروت؟ و خب، باید قبول کرد خیلی خوبه که در اوج گورت رو گم کنی و بری. بگذریم...بعد اون مانیا بدجوری ناخوشاحوالم. دچار نوعی مه مغزی شدم. دائم فکر میکنم به چی فکر میکنم و در نهایت به نتیجهی خاصی نمیرسم.