on your horizon

a strangely isolated place

on your horizon

a strangely isolated place

وِی‌وِی! همه چیز به طور کثافتی دردناک و زجرآور شده. نجاتم بده.

...و من یک بار دیگه در طول این زندگی نکبت‌بارم با واژه‌ی لی‌لی‌پوت در ذهن از خواب بیدار شدم...اگر این از نشانه‌های آخرالزمان نیست پس چی می‌تونه باشه؟

هیچ مفری نیست برای رهایی از این کثافت و نکبت جز همون که می‌دونی و می‌دونم.

چند روز پیش که توی مانیا غوطه‌ور بودم یاد یه جمله‌ای از عمو کرت ونه‌گات جونیور کبیر افتادم که یه چیزی توی این مایه‌ها گفته بود «لطفاً حالا که سرخوشم یکی بیاد یه تیر توی سرم خالی کنه» و من دقیقاً همچین مطالبه‌ای داشتم اما کو گوش شنوا؟ کو جوان‌مردی؟ کو مروت؟ و خب، باید قبول کرد خیلی خوبه که در اوج گورت رو گم کنی و بری. بگذریم...بعد اون مانیا بدجوری ناخوش‌احوالم. دچار نوعی مه مغزی شدم. دائم فکر می‌کنم به چی فکر می‌کنم و در نهایت به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسم.

...و در پایان خنده آخر از آنِ مفیستوفلس است.

از این که دارم محو می‌شم و از خاطر همه می‌رم و فراموشی... خوشحالم اما از مسیری که دارم طی می‌کنم و مدتی که طول می‌کشه تا به نتیجه نهایی برسم، نه.

این اواخر به این نتیجه رسیدم که هر چی سنم بالاتر می‌ره بی‌شعورتر می‌شم و هر بار مرزهای بی‌شعوری رو در می‌نوردم.

طرح تاریک یک سایه

بر چهره آب

در یک سپیده‌دم خاکستری